دختر ایل / شعر و مسائل اجتماعی

دختر ایل نام اولین مجموعه شعری است که به چاپ رسانده ام

+ تو کجایی گل نرگس؟

 

عصر یک جمعه دلگیر ، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده ست ؟

چرا آب به گلدان نرسیده ست ؟ چرا لحظه باران نرسیده ست؟

وهرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده ست ، به ایمان نرسیده ست

وغم عشق به پایان نرسیده ست

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است 

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده ست؟

دل عشق ترک خورد ، گل زخم نمک خورد،زمین مرد ،زمان بر سردوشش غم واندوه به انبوه فقط برد

خداوند گواه است ، دلم چشم به راه است  ودرحسرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است وهمین آه خدایا برسد کاش به جایی

برسد کاش صدایم به صدایی...

عصراین جمعه دلگیر،وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس ؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست ز جنس غم وماتم ؛

زده آتش به دل عالم وآدم

مگر این روز وشب رنگ شفق یافته درسوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای

ای عشق مجسم ؟

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ ان شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه! بیا ...

صاحب این بیرق واین پرچم واین مجلس واین روضه واین بزم تویی، آجرک الله...

عزیز دوجهان یوسف درچاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت ...

دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده ...

همراه نسیم سحری روی پرفطرس معراج نفس گشته هوایی وسپس رفته به اقلیم رهایی

به همان صحن وسرایی که شما زائرآنی .خلاصه شود آیا که

مرا نیز به همراه خودت زیررکابت ببری تا بشوم کرب وبلایی

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد ...

قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره مگراین عاشق بیچاره دلداده دلسوخته ارباب ندارد...

توکجایی؟ شده ام باز هوایی ...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده ست شما دیده ای آن را

واگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم

وخودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است ،به گستردگی ساحل نیل است واین بحرطویل است

وببخشید که این مخمل خون در تن تبدار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است

عطشی برلب عطشان لغات است وصدای تپش سطربه سطرش همگی موج مزن آب فرات است

وارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ولی حیف که ارباب«قتیل العبرات»است

ولی حیف که ارباب «اسیرالکربات» است ...

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است

وزنی محو تماشاست زبالای بلندی

الف قامت او دال وهمه هستی او در کف گودال وسپس آه که « الشمر...»

خدایا چه بگویم که « شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا باخبرم

می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی ،تو خودت کرب وبلایی ...

قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی ...

                                                 ( ..........)؟

اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : حجت سمیع زاده ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٠
comment نظرات () لینک